الکی که نیست که. ایرانیها نیازی به اینترنت ندارن که. به خاطر گستردگی و نوع روابط نزدیکی که با هم دارن. ( به نقل از یکی از همین سریال آبکی ها)
الکی که نیست که. ایرانیها نیازی به اینترنت ندارن که. به خاطر گستردگی و نوع روابط نزدیکی که با هم دارن. ( به نقل از یکی از همین سریال آبکی ها)
من به لطف خدا هز صبح که از خونه میام بیرون تا ساعت ۱۰:۳۰ بیرون از خونه هستم و فرصت دیدن برنامه های بسیار زیبای تلویزیون رو ندارم. اما چند باری بصورت نصفه نیمه یکی از سریالهای تلویزیون رو که قطعا پر مخاطب هم هست !!! دیدم و لذتی بردم وصف ناشدنی.
در این سریال جمع اضداد شیر مردی هست به نام بهزاد و شیر زنی به اسم شیرین. یک برده تمام کمال هست به اسم یلدا و یک برده دیگه هم هست به اسم رامین ( این آخری رو مطمئن نیستم)
من نمی دونم چرا یلدا که می بینه بهزاد دیگه علاقه ای بهش نداره و ازش متنفره با نهایت خفت و خواری حتی جواب توهین های لفظی بهزاد رو نمیده. انگار چون قراره طلاق بگیره قراره که اصلا آدم نباشه. و نکته بسیار جالب این قضیه اینه که وقتی بهزاد اینهمه از این زن متنفره و حتی با هم حرف معمولی هم نمی زنن ( غیر از توهینهای بهزاد و سکوت یلدا ) چطوری یهویی این وسط یک بچه ای هم بوجود میاد. عجیبا غریبا .
از اون طرف هم که واااااااااااااای. شیرین نماد یک زن فرهیخته و با کمالات. فقط به ذکر این مورد اشاره می کنم که وقتی رامین که بسیار فهیمه و نمایشی از یک مرد جوان امروزیست با بلاهتی مثال زدنی شیرین رو تهدید می کنه که باید بمونی خونه و این حرفا ..... شیرین که بسیار فهیمه میگه من یک دختر مستقلم که در یک حانواده روشن فکر بزرگ شدم و .....
معنای روشن فکری هم مشخص تر شد. !!!!
حالا آیا قراره آخر سریال معلوم بشه که این کارها اشتباه بوده و بصورت هندی همه چیز خوب و خوش بشه نمی دونم تاثیر این مزخرفات از ذهن کسانی که از این برنامه ها الگو میگیرن میره یا نه .
نمی دونم. حتما خودشون می دونن. اصلا بهش فکر می کنن. براشون مهمه یا نه ؟
آخرین باری که رفتم کوه ( کلا ضمایر اول شخص مفردی رو که من به کار می برم بصورت اول شخص جمع بخونید. رفتم = رفتیم
) مربوط به سالها قبل یعنی مرداد ۸۸ بود.
این روزها کوه دیدنیه و کوه رفتن لذت زیادی داره. اما افسوس که وقت تنگه و اجازه نمیده از این کارها بکنیم. خیلی هوا عالیه . خوش به حال اونهایی که میرن کوه. ![]()
اما کوه مرا می خواند !! بعد از مراسم حتما میریم. حتما. ![]()
**********************
پ.ن :
۱- به یکی از همکارام میگم امروز روز خوبیه واسه کوه رفتن . میگه نه الان اصلا خوب نیست . بری کوه گلی میشی
شیم آن یو دیر مسعود .
۲- بهم میگن دیگه متاهل شدی کوه تعطیل میشه. در پاسخ باید بگم که اوهوکی
همسر گرامی کوهنورد هستند اساسی. و همانطور که قبلا شفاها اعتراف کردم الان کتبی هم معترف میشم که سرعتشون در ۲ ساهت اول از من بیشتره.
پس کوه هم خواهیم رفت.
قراره اورست رو فتح کنیم با هم. ![]()
بابا جون می دونم می تونست بدتر از اینا هم باشه اما خوب خسته شدم. عیبی داره؟
از اینکه هر روز برم سربازی و سر کار خسته شدم. از اینکه نتونم ۱۰ روز مال خودم ( مال خودمون
) باشم خسته شدم. از اینکه شبها دیر بخوابم و حتی ۵شنبه ها و جمعه ها هم مجبور باشم برم شیفت خسته شدم. از اینکه اینور رئیس کار می خواد اونور مسئول کار می خواد خسته شدم.
از اینکه از بی خوابی ذهنم کمتر کار کنه خسته شدم. از اینکه کارام ( در گاهی موارد حتی اسمهای دوستام !!!!) رو قاطی کنم خسته شدم.
حالا تا میگم من از سربازی خسته شدم دوستان و همکاران میگن خدا رو شکر کن که تهرانی و شهر خودتی و چه و چه . آی ایها الناس من به خاطر این موارد خدا رو شکر می کنم. اما حالا نمیشه خدا رو شکر کنم اما خسته هم بشم.
الان فقط ۴ نفر می فهمن من چی میگم. مامانم که میبینه صبحها مثل جنازه از روی تخت بلند میشم و شبها وقتی بر می گردم خونه که همه خوابن ( مثل باباهای بی پول قدیمی. با این تفاوت که من نه تنها هنوز بابا نشدم که هنوز شوهر درست و حسابی هم نشدم ) . بابام و برادرم که فقط ۵شنبه و جمعه ها که زودتر میرم خونه من رو می بینن و بابام به طنز تا حالا چند بار ۵شنبه ها بهم گفته : " به به! سلام علیکم "
و پریسا
. که از دوران نامزدی فقط آخر شبهای بعد از ساعت ۱۰:۳۰ گشت زدن توی اتوبونها براش یادگاری مونده به همراه خمیازه ها و قیافه درب و داغون من. اما نه تنها شکایت نمی کنه مدام هم میگه مشکلی نیست بالاخره تموم میشه. اینجا اونجاست که میگفتم اگر خودش هم نگه خودم روزی ۱۰ بار براش ملق می زنم.
اونایی که میرن پستهای قبلی من رو لینک می دن به این نکته توجه کنن
می خوام بدونم کدومتون که انقدر به من میگین خدا رو شکر کنم می تونین بی خوابی و بی وقت فراغتی رو در این حدی که من دارم تحمل می کنم تحمل کنید و فقط هی خدا رو شکر کنید؟
حالا خوبه سختیهاتون اینه که بعد از ساعت کاری ۱ ساعت اضافه کار می مونید و بعدشم میرید خونه فوقش ۲تا تیکه ظرف میشورین .
خسته شدم........................................
چیه؟ دوست داشتم داد بزنم شکایت کنم. لعنت به سربازی. لعنت به اجباری. لعنت به این قوانین یک شبه مثل خرید خدمت. که من با خیال خوش فکر کردم همیشگی خواهد بود و ...... حالا این حال و روزمه.
بعد از مدتها سر شلوغی و دویدن دنبال کارهای مختلف و صبح اینور بودن و شب اونور بودن و نصف شب خوابیدن و صبح زود پا شدن و اینا بالاخره ۵شنبه شب خدا قسمت کرد رفتیم با جمعی از رفقا شام میل نمودیم.
۹ نفر بودیم و به حد نصاب !!! رسیده بودیم. اینبار هم قرارمون رو جایی گذاشتیم که نه رستوران درست و حسابی ( دنج و خلوت و .... ) داشت و نه کسی اطرافش رو بلد بود. اما به خواست خدا اینبار من برنامه ریزی نکرده بودم و بدین ترتیب دهان بد گویان ( امیر و بهارک و احسان نیکی و ...) بر من گشوده نشد که آی تو بد برنامه گذاشتی و این حرفها . آخیش دلم خنک شد.
خلاصه جای خیلی ها خالی رفتیم کی اف سی و یک میز ۱۰ نفره رو به زور اشغال کردیم و سر همون میز غصبی شام خوردیم.
از اونجایی که بار اول بود با پریسا می رفتیم بیرون و من هم در مقامی جدید در جمع حاضر بودم اون جمع گرسنه به من گیر دادند که تو باید شام بدی . حالا من از قبل گفته بودم که بابا مهمون من که نیستین فعلا. ایشالله بعدا شام هم می دیم. اما به گوششون نرفت که نرفت. القصه چشمتون روز بد نبینه من هم باز دست و دلبازیم گل کرد و دیگه شام دادام دیگه. چه کنم خوب؟ ![]()
تازه این وسط یک آدم یزدی ( بخوانید یک آدم از بلاد خست خیز و خسیس پرور یزد
) به من می گفت تو خسیسی. عجیبه ها نه ؟ ![]()
جای مهدی و مهساش هم خالی که البته قطعا بیشتر از اینا بهشون خوش میگذشت. آخه مدتی بود که هی مهسا برای مهدی می خوند هی مهدی برای مهسا می خوند که : " بیا بریم دوبی دوبی " تا اینکه رفتن دوبی دوبی. البته الان گویا برگشته اند به وطن. ایشالله که بهشون خوش گذشته باشه. اما خوب شامی که من دادم از دستشون رفت .
القصه شام خوبی بود و خوش گذشت و حالی بردیم. در جوار دوستان و البته یار بی مثال ![]()
ایها الناس به دادم برسید.
همسر گرامی کلاس تیر اندازی می خواد بره.
آخه پری جان من که حرفی نزدم که . کاری نکردم که . آخه تیر اندازی چرا؟ تازه خانومشون تکلیف شب هم داده بهش. گفته فردا باید یک چشم بیارید که یک تیر از توش رد شده باشه. ![]()
![]()
![]()
بابا اون شعره می گفت : آی ننه آی ننه زنم منو می زنه.
نمی گفت که : آی ننه آی ننه زنم منو می کشه. ![]()
خدایا به دادم برس. رفقا من باید یا خودم نقش سیبل رو بازی کنم و چشمم رو اهدا کنم یا اینکه کسی رو معرفی کنم.
بهارک من تو رو معرفی کردم. میری؟ همین یکبار فقط. به حرمت نون و نمکی که با هم خوردیم.
آی ننه آی ننه زنم منو می کشه ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یک مدتیه که مطلب جدی ننوشتم. البته اشعاری که نوشتم کاملا جدی هستند اما خوب شعرن و بیان احساس واقعی من.
از روزی که قضیه ازدواج من علنی شده خیلی از دوستام و همکارام نظرات قبلی من رو بهم یادآور میشن و علی الخصوص میگن که " تو مگه نمی گفتی ازدواج برای پسر قبل از ۳۰ سالگی خوب نیست و من تا ۳۰ سالگی اصلا به این مسئله فکر نمی کنم و ...... " .
خوب من هنوزم هم اعتقاد دارم پسرها بهتره تا ۳۰ سالگی ازدواج نکنن و هنوز هم دلایل عدم ازدواج همون موارد قبلیه. اصلی ترین دلیلم اینه که تا ۳۰ سالگی اغلب پسرها ثبات لازم رو ندارن. از نظر تحصیلی مالی شغلی و به سبب همه اینها از نظر عاطفی. اینکه در مورد پسرها این سن رو مطرح می کنم هیچ دلیلی نداره به جز مسئولیتهای سنگینی که در زندگی مشترک بر دوش دارن که اصلن بر دوش خانمها نیست.
یعنی در واقع به نظر من وقتی حواست به ایجاد ثبات و پیشرفت لازم در کارت باشه یا دانشجو باشی یا هنوز در موارد اولیه مالی مشکل داشته باشی و ..... قطعا نمی تونی با ذهنی آسوده محبتت رو نثار کسی کنی و از نظر عاطفی موقعیت خوبی نخواهی داشت. این البته اصلی ترین دلیله اما دلایلی دیگه ای هم هست.
به نظر من ازدواج دو شرط رو لازم داره که هر دو لازمن ولی کافی نیستند. یعنی هیچکدوم به تنهایی کافی نیستند.
۱- علاقه داشتن و عشق ورزیدن به طرف مقابل( دل ) ( شرط ۱۰۰٪ اولیه)
۲- داشتن ملاکهای مشخص برای انتخاب همسر و زندگی مشترک با تمام محدودیتهاش ( عقل )
خوب موارد بالا چیز جدیدی نیستن و همه قطعا قبلا شنیدیم و بهش فکر کردیم. اما بند ۲ رو اکثریت بهش عمل نمی کنن. نشانه هم ازدواجهای عجیب و غریب و طلاقهای ساده و عجیب
دلیل من برای ازدواج این بود که بعد از اینکه شرط اولیه رو داشتم به سراغ بند دوم رفتم و دیدم که پریسا بر اساس ملاکهای من فرد بسیار بسیار ارزشمندیه که میتونم باهاش یک زندگی کامل داشته باشم. در واقع ملاکهای صفر و یکیه من رو کاملا دارا بوده و بر اساس ملاکهای دیگم بسیار خوب بوده. البته تفاوت در برخی نظرات و افکار رو کتمان نمی کنم اما این چیز عجیب یا نا خوشایندی نیست و کاملا طبیعیه.
با این حساب من هنوز هم به همه پسران توصیه می کنم تا ۳۰ سالگی به فکر ازدواج نباشن مگر اینکه مثل الان من ۱۰۰٪ مطمئن باشن که دارن کار درستی انجام می دن. در واقع اگر ۹۰٪ هم اطمینان داشته باشن که کارشون درسته توصیه می کنم این کار رو نکنن و بذارن بعد از ۳۰ سالگی. حداقل خوبیش اینه که اگر خدای نکرده ازدواجشون نا موفق باشه خوب دیرتر افتادن توی هچل. ها ؟
وقتی من دیدم کسی رو که دوسش دارم می تونم باهاش زندگی ای رو تشکیل بدم که شرایط زیر رو داشته باشه چرا بگم نه من تا ۳۰ سالگی ازدواج نمی کنم. بعد تازه ۳۰ سالم که شد در به در بگردم دنبال دختری که شاید ۵۰ درصد خصوصیات پریسا رو هم نداشته باشه و علاوه بر این علاقه هم در این حد نباشه.
بعضی خصوصیات یک زندگی مشترک خوب :(با استفاده از http://happymarriage.blogfa.com/)
۱- در بین اعضای خانواده عبارت " به تو چه یا به من چه" رد وبدل نمی شود.
۲- به یکدیگر اعتماد دارند و از این اعتماد سوء استفاده نمی کنند.
۳- اگر سوء تفاهمی به وجود آمد در درون خود - بدون اینکه کسی بفهمد - آن را حل می کنند.
۴- در بیشتر اوقات به خاطرات خوبی که با هم داشته اند فکر می کنند و در پی خاطرات تلخ نیستند.
۵- از امور مالی هم خبر دارند و چیزی را پنهان نمی کنند.
۶- هیچیک خود را برتر از دیگری و در مقام قدرت نمی داند و زور و دیکتاتوری و قدرت طلبی حاکم نیست.
۷- اگر مشکلی پیش آید به دنبال راه حل هستند و دنبال مقصر یا گناهکار نمی گردند.
۸- با درخواستهای یکدیگر برخورد مثبت و منطقی دارند.
و ...........
البته من باید یکی از اشتباهات گذشته خودم رو اصلاح کنم.
اعتقاد داشتم چیزی به اسم عشق وجود نداره. در واقع از نظر من عشق یعنی دیگر خواهی یعنی همه خوبیها رو قبل از خودت برای دیگری بخواهی. یعنی خوشحالی کسی برات مهمتر از خوشحالی خودت باشه. یعنی حاضر باشی برای بودن دیگری خودت رو فدا کنی. یعنی بتونی برای زنده بودن دیگری بمیری. یعنی ............. که دقیقا مخالف حب ذاته. خیلی مثالها می زنن در مورد از خود گذشتگی و ... اما به نظر من در تمام اونها هم نوعی معامله و منفعت طلبی وجود داره.
من عشق رو فقط توی محیط خونه می دیدم. بین پدر و فرزند - بین مادر و فرزند بین خواهرها و برادرها و نمی دونم بین زن و شوهر رو در خونه چرا جور دیگری برداشت می کنم همیشه. هم در مورد پدر و مادر خودم هم در مورد تمام زن و شوهرهای دیگه . یعنی اون رو عشق نمی دونم . شاید دلیلش اینه که من توی اون ارتباط نبودم هیچوقت. در ارتباط پدر و فرزندی - مادر و فرزندی و برادری یک طرف قضیه خودم هستم و همیشه این عشق رو حس کردم اما در رابطه زن و شوهری نبودم تا حالا.(همچین بد مثبت نمایی کردم مثل اینکه
البته ظاهر و باطن و گذشته ما مثل کف دست برای یار رو می باشد)
این عقیده به نظرم اشتباه بوده . البته هنوز هم میگم در عشق هم نوعی منفعت طلبی هست چرا که عاشق در فنا شدن به خاطر معشوق نوعی لذت رو تجربه می کنه. الان این جمله افلاطون(شایدم ارسطو!) رو بهتر درک می کنم که : " عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد." ![]()
آی کیف داره. آی می چسبه حتی کتکاش. ![]()
*****************************
آی مردمی که برای ۵ شنبه دندان تیز کردید و کمین کردید که من رو سوژه کنید! کور خوندید. من هنوزم همون آرمانم و هیچ سوژه ای برای خندیدن نیستم. می تونید مثل انسانهای متمدن ( مثل مهدی هاشمی و مهساش ) به من تبریک بگید. ![]()
به به : ![]()
در این اندیشه شب را روز کردم فراوان نالهی دلسوز کردم
چو از حد افق هنگام شبگیر علم بفراشت خورشید جهانگیر
ز مشرق بر شفق زر میفشاندند به صنعت لعل در زر مینشاندند
چراغ طالع شب تیره میشد سپاه روز بر شب چیره میشد
در آن ساعت سخن نوعی دگر شد دعای صبحگاهم کارگر شد
ز ناگه پیک دولت میدوانید به من پیغام دلبر میرسانید
که دل خوش دار اینک یارت آمد دگر آبی بروی کارت آمد
اگر چه مدتی رنجی کشیدی برآخر دست در گنجی کشیدی
غمی خوردی و غمخواری گرفتی دلی دادی و دلداری گرفتی
ز همت دانهای در دام کردی بدین افسون پری را رام کردی
نشست آن مشفق دیرینه پیشم دوای درد و مرهم ساز ریشم
بمن پیغام دلبر باز میگفت حکایت های غم پرداز میگفت
زبان چون در پیام یار بگشود دلم خرم شد و جانم بیاسود
قدح از دست در بستان فکندم کلاه از عیش بر ایوان فکندم
رمیده بخت من سامان پذیرفت کهن بیماریم درمان پذیرفت
گل عیشم به باغ عمر بشکفت نگارم میرسید و بخت میگفت
**************
من همون آرمان قبلی هستم. فقط دلم دیگه تحت کفالت خودم نیست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یک روز عصر برنامه میذاریم میریم دنبال کارهامون. یک کاری بیشتر از اونی که برنامه ریزی کردی طول میکشه. یکیش خیلی کمتر.
صبح فکر می کنی که شب کارا تا ساعت ۱۱ تموم میشه ۱۲ هم می خوابی بعد کارت تا ۱۲ طول میشکه و تا ۲ هم بیداری تازه فرداش هم که باید راس ساعت ۷ صبح آزمایشگاه باشیم. پیدا کنید میزان خواب را . ( البته خواب که چه عرض کنم بیشتر تظاهر به خواب بود )
القصه جونم براتون بگه که توی آزمایشگاه نکات قابل ذکر بسیاری وجود اشت که بدون هیچگونه اولویتی عبارتند از :
۱- جمعی از دختران خوشحال و خوشبخت رو توی آزمایشگاه دیدم. اونم یکجا. کسانی که در این قحطی شوهر ( بخوانید بی شوهری محض
) تونستن گلیم خودشون رو از آب بیرون بکشن . همگی غرق در شادی و عشق و این قبیل حرفها بودن و به راستی که کلیه پسران اون جمع جملگی نگون بخت بودن غیر از خودم. (من خیلی هم خوشبخت بودم و از این به بعد هم خواهم بود ) یکی از عروسها که از اینهایی بود که پشت چهره به ظاهر آروم و مهربونش پلنگی خونخوار خفته بود ( بلکمم بیدار و در کمین بود) و بیچاره داماد. دوتا دیگه از عروسها که بیشتر خاله بازی بهشون میومد تا ازدواج. یکی از عروسها هم که انگار مادر بزرگ داماد بود تا عروس. یکی از دامادها ..... بگذریم خلاصه کلی پسر بیچاره رو یکجا دیدن باعث می شد که اشک در چشمان هر جنبنده ای حلقه بزنه. حتی حاج حسین سنگ دل و قصاب و خونخوار و خون دوست هم اگر اونجا بود شاید اندکی ناراحت می شد از دیدن این جماعت از دست رفته . البته فقط اندکی.
تنها موردی هم که باعث می شد من بتونم اون ناراحتی رو تحمل کنم و از درد این غم خودم رو هلاک نکنم حضور پریسا بود که در هر شرایطی تسکین دهنده قلب و آرامش دهنده روح برای منه.
۲- کلاس آموزشی ازدواج. !!!! بسیار مفید بود واقعا . تنها در مورد راههای جلوگیری از بارداری صحبت شد اونهم صحبتهایی در حدی که همه می دونستن و اونهایی هم که نمی دونستن قطعا چیزی هم عایدشون نشد. حالا هدف از این کلاس چی بود خدا داند .
۳- در مورد ماجرای آزمایش دادن هم هیچ موضوعی علی الخصوص در مورد کابین ۳
وجود نداشت. امیر علی حرف بزنی به دیار باقی می فرستمت. جنبه داشته باش مزدور قلم به مزد اجنبی استعمار زده . از خدا بترس.
۴- نمی دونم چرا این بهارک و شیوا که کلی باید باهاشون هماهنگ می کردی تا قدم رنجه کنن بیان یک شامی ناهاری چیزی دور هم باشیم انقدر طالب شدن بریم بیرون. هیچی نشده دلشون واسه پریسا تنگ شده. ![]()
و دیگه اینکه مهدی هم رسما رفت قاطی مرغها . بادا بادا مبارک بادا ایشالله مبارک بادا . بهشون تبریکات خودمون رو عرض کردیم.
مهدی جان سفید بخت بشی مادر. مهسا خانوم این مهدی ما گناه داره. لای پر قو بزرگ شده انقدری شده . با کفش بی پاشنه بزن توی سرش. شبها عادت داره شام بخوره از اون شیکم ورقلمبیدش معلومه . یک نونی آبی چیزی بریز براش توی اون خندق بلا که هی نق نزنه. یک جایی رو توی خونه واسش در نظر بگیر که اون جورابای زهر ماریش رو بندازه توش. لباسها رو هم آخر هفته ها میریزه توی ماشین. هی وسط همفته نکوب تو سرش.
راستی !! مهسا با مهدی هرجا میری برو اما کوه نرو . حاشا و کلا
اندازه مادر بزگ همسایه ما غر غر می کنه توی کوه.
سفید بخت بشین مادر![]()
Have u ever been in love?
You could touch the moonlight, when you are holdin shooting stars, you are holding heaven in arms,
have you ever been in love?
Have you ever walked on air, ever felt you like dreaming, when you never thought it could, but it realy feels that good,
Have you ever been SO in love?
Have u ever been in love?
You could touch the moonlight, when you are holdin shooting stars, you are holding heaven in arms,
have you ever been in love?
The time i spent waiting for something that was heaven sent ,when you find it don't let go
I know.........
Have you ever said a prayer, and found that it was answered, all my hope has been restored , and i ain't looking any more, have you ever been so in love? have you ?
some place that you ain't living,some where that you gonna stay, when you finally found the meaning , have you ever felt this way?
The time i spent waiting for something that was heaven sent ,when you find it don't let go
cause have you ever been in love? ... so in love?
you could touch the moon light. you can even reach the stars, doesn't matter near or far, have you ever been so in love?
I said cause have you ever been in love? ... so in love?
have you ever been in love? so in love?
حالا ببینم جدی کسی تا حالا این لاو بوده ؟ نه بوده ؟ نبوده دیگه . ![]()