اول دی اعزام به خدمت. ۴ام دی رفتن به آموزشگاه مدرسی برای گذراندن دوره آموزشی خدمت وظیفه.
هوا سرد. محیطی نا مناسب ( حداقل برای سن من) ناراحتی بود و ناراحتی. فکر بود و فکر . و هیچ چیز نمی تونست من رو آروم کنه.شنیدن حرفهای قشنگ از کسی که می شد قشنگ نبودن قلبش رو به وضوح دید. واقعا سخت بود و اعصاب خرد کن. هوای آموزشگاه سرد.کلاسها و موضوعات کلاسها بی ارزش حتی به گفته مدرسن دوره. هم خوابگاهیها از همه نوع. خیلی خوب- خوب- متوسط- بد - و مزخرف- گفته بودند تنها چیزی که باعث میشه تجدید دوره بشیم درگیری فیزیکیه که اگر نگفته بودند و اینطور نبود حتما دو سه نفری رو با یک کتک سیر مهمون می کردم.
اما گذشت و گذشت هرچند سخت گذشت .....
دی ۸۸ :
تابستان و پاییزی به یاد ماندنی - پاییزی که تمام زندگیم رو می سازه و می دونم که خوب میسازه.
تغییر اهداف و برنامه ها، لطف بزرگ خدا در حق من برای رسیدن به گوهری بی بدیل، همراهی صدیق. هوای سرد اما دلهای گرم. سربازی سخت اما زندگی شیرین. خستگی و بی خوابی زیاد اما حضور یار امید بخش و نیرو دهنده. و این دی ماه و این زمستان و پاییز و این سال، فراموش نشدنی و پاک کننده غم تلخترین خاطره ها و سخت ترین روزهای زندگی.
سختیها و تیرگیها میگذره .
میگذره و میگذره و کی می دونه انتهای جمله چیه اگر آغازش این باشه که :
دی ۸۹ : ....................
